شب يلدايي ما بي تو به صبحي نرسد
عشق بي يار سفركرده به بـاري نرسد
گفته بودي كه رسد وعده ي ديدار ولي
عاشق دلشده با وعده به كامي نرسد
خسرو آن بود كه دانست صلاح دل ما
موج برگشته زساحل به صلاحي نرسد
روزها مي گذرد از پس هم بــــي ترديد
هفته چون جمعه نيايد به كمالي نرسد
چون كه مهرت شده پنهان به پيرايش ابر
چشم ، جانا ، به فراسوي نگاهي نرسد
در تمناي وصال تو دل ار تاب شود
آه بي ناله و فرياد به جايي نرسد
گفته اند شعر فراوان همه شاعرها
شعر بي يار به فحواي كلامي نرسد
از قضا تشنه شده باز كوير دل من
يار اما به ملاقات سَــــرابي نرسد